زبانحال حضرت رقیه سلاماللهعلیها با سر مطهر پدر
بخواب بر سر زانوی خستهام، سر بابا منم همان که صدا میزدیش: دختر بابا دلم گرفت از این کوچههای سرد غریبه چه دیر آمدی ای سر! کجاست پیکر بابا؟ مـیان شام سـیاهی که یک سـتاره ندارد دلم خوش است به نور حضور پرپر بابا چرا نبود در آن روز، فرصتی که خدایا منِ سه سـالـه شـوم پـاسـدار سنگـر بابا چه خوب میشد اگر میشد این پرندهٔ کوچک میان خـون و پـریـدن، فـدای بـاور بـابا صبـور بـاش! سرت سـربـلند باد! مبادا نـگـاه دشـمـنـی افـتـد بـه دیـدهٔ تـر بـابـا بخوان برای من امشب در این سکوت خرابه که خواب سرخ ببـینم، بریده حنجر بابا مرا ببـر به دیـارم، به کـوچههای مدینه به خـانـهمان، به همان کلبهٔ محـقـّر بابا و چند لحظۀ بعد، آن صدای گریه نیامد رسیـده بود گل کوچکی به محـضر بابا |